جونم برات بگه کـــــــــــــــــــــه...توی مهر ماه همین سال ۹۰ آقای توسلی اومد و بهم گفت بیا تو این شرکتی که من هستم... منم توی این شرکت تعاونی مصرف خیلی خیلی اذیت می شدم(فکر کنم قبلا واست تغریف کردم که کاکائی خیلی اذیتم می کرد حتی می خواست بیرونم کنه!بدون هیچ دلیل منطقی خیلی توهین و تحقیر می کرد)...خلاصه قبول کردم... اومدم اینجا.اینجا خیلی بد نیست اما اون تصوری که من از محیط دارم رو ارضاء نمی کنه...می دونم می گی شاید تصورت اشتباس....اما نیست
... اینجام خیلی به دوومش اعتباز نیس... اما خودم رو سپردم دست خدا... بهش فکر نمی کنم...درسته که واسم خیلی مهمه اما من که از آینده خبر ندارم...شاید اصلا هیچ وفت اتفاق نیافته...پس واسه چی اینقدر با فکر کردن بهش خودم رو پیر و افسرده کنم؟!...مگه نــــه؟![]()
آهان داشتم عرض می نمودم
... من قبول کردم اما از اونجا که نمی دونستم اونجا محیطش چطوریه یه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و به دروغ بهونه آوردم حال مامان بده(این اولین اشتباه م بود من نباید تحت هیچ شرایطی دروغ می گفتم
)...فدائی هم خیلی بزرگش کرد و گفت مامان توی کما رفته و قلبش رو عمل کرده و ... فدائی خیلی بهم لطف داره و نمی خواد که از اونجا برم...گفت کارهارو ببر خونه پروژه ای انجام بده... اما این هیئت مدیره جدید موافقت نکردن و گفتن که یا تمام وقت بیاد یا دیگه نیاد... قرار شد ۱۰ دی بهشون خبر بدم... امروز رفتم کارارو دادم... فدائی گفت اونا میخوان بگن استعفات رو بنویسی اینجوری دیگه بهت عیدی و سنوات تعلق نمی گیره... واسه همین باهاشون روبرو نشو...منم کارارو دادم و اومدم خونه... اماا چیزی که شنیدم بدجور آتیشم داد...نامردا گفتن هیئت مدیره قبلی دزدی کرده من و فدائی و توسلی هم دزدی کردیم واسه همین مارو انداختن بیرون و همه جام پر کردن!!!!.... این حرف رو شنیدم اینقدر آتیش گرفتم که نگــــــــــــــــو.... موقع برگشت تو پارک یه عالمه گریه کردم تا آروم بشم
...اما بعدش یادم افتاد منم به هیئت مدیره قبلی تهمت زده بودم و اینم کارمای عملمه که بهم برگشته... پس باید تحمل کنم... بهم می گی دیوونه م اما به خاطر اینکه متوجه اشتباهم شدم شیرینی خریدم اومدم خونه
... جات خالـــــــــــــــــــــی خیلی خوشمزه ش![]()
اما چیزی که خیلی واسه م سواله اینه که چرا همیشه اوضاع کاریه من این قدر نابه سامانه و همیشه استرس از دست دادنشو دارم... همیشه یه جای کار می لنگه... شاید اینا برمی گرده به زندگی های گذشته م... به تناسخ اعتقاد داری؟
....من دیگه اعتقاد پیدا کردم... خیلی از سوالات رو جواب میده و آدم رو به زندگی امیدوار می کنه و به زندگی معنا میده
...
همش که از کـــــــــــــــار حرف زدم و نالیدم
...بذار یه کمم از خودم و عشقم بگم برات...اگه گفتی عشقم کیه؟....کــــــــــــــی؟...نمی دونی؟... آرتــــــــــــــــــامه
... برادر زاده م رو میگم....خیلی خیلی دوسش دارم...عین خودم دوس داشتنیه
...هـــــــــــان چیه؟ یعنی نمی تونم یکم از خودم تعریف کنم؟!...کنتر که نمی ندازه بذار تعریف کنم![]()
راســــــــــــــتی....هنگامه داره مزدوج میشه
...چند وقت دیگه بلـــه برونشه... ایشالله که خوشبخت بشه... پسره همه چیش عالیه...بی ام و داره باباش تاجره پارچه س... با تمام وجودش هنگامه رو دوس داره...
یه جا خوندم هرجا دیدی داره حسودیت می شه بگو " هم اکنون خداوند نه تنها آنچه را که برای دیگران کرده بلکه بیش از آن را نیز برای من می کند"
همون جمله که گفتم ایضاٌ![]()
![]()
فردا می خوایم بریم خونه نازی بچه ش بدنیا اومده... یه پسره کوچول موچولو...نازی خیلی زود درگیر زندگی شد...متولده ۶۴ هس الان بچه دارم شده...البته از یه نظر خوبه...امیدوارم اونم خوشبخت باشه
چند وقته رابطه م با ایمان صمیمی شده(ایمان رو که یادته همون که تو دانشگاه با فرشته کلی باعث شدن ناراحت بشم
...فحشم نده... آره می دونم آدم از یه سوراخ ۲ بار گزیده نمی شه...اما واقعا ایمان عوض شده... معنوی شده افکارش... حتی خیلی چیزا رو بهم یاد میده... درسته چند روزه همش دعوامون میشه...همش هم تقصیر خودمه... به خاطر این فکر مشغولی های کاریم آستانه صبر و تحمل و بی خیال بودنم اومده پایین الکی بهش گیر می دم
... من خیلی باید خودم رو اصلاح کنم...
اول از همه هیچ وقت قضاوت نکنم و به کسی تهمت نزنم و بعدش یاد بگیرم قوی باشم... موضوعات مختلف رو با هم قاطی نکنم... هر کدوم سرجای خودشون... و دیگه اینکه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی دروغ نگم...
امیدوارم بتونم به این چیزا عمل کنم و یه نگار اصلاح شده بوجود بیارم![]()
نگاری که اشکالات رفتاریش رو بر طرف کرده...
چند روزیه دارم کتاب تنها عشق حقیقت دارد برایان ال وایس رو می خونم واقعا کتاب قشنگیه آدم رو جذب می کنه...بهت پیشنهاد میدم حتما بخونیش در مورد تناسخه...البته قبلش حتما کتاب استادان بسیار زندگی های بسیارش رو بخون که بهتر بتونی درک کنی
وای که چقدر حرف زدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تازه کلی حرف دارم هنوز![]()
دفعه ی بعدی همشون رو واست تعریف می کنم...قول میدم
...فعلا مواظب خوت باش...خدا نگهدارت![]()
![]()
