چهارشنبه دوم دی 1388
وای اوضاعم خیلی گره خورده...از یه طرف بهم زنگ زدن که اگه گواهی موقت تحصیلیت رو نیاری کارت می مونه از این طرفم اوضاع دانشگاه اینجوریه... حالا دوشنبه یا سه شنبه باید برم باز... اگه سیستما تا اون موقع درست شده باشه که گواهیم رو شنبه ی هفته ی بعد می دن اگه نه هم که
.... از طرف دیگه م مدیر عامل شرکت عوض شده...معلوم نیست اینم با استخدام من موافقت کنه یا نه
...
خدایا آخه چرا اینقدر گره و پیچ تو کارم افتاده... کاش دوشنبه که برم دانشگاه همه چیز حل بشه و برگه رو بدم و شنبه گواهیم رو بدن... کاش زودتر تکلیف کارم معلوم بشه...ذهنم یه کمی آروم بگیره...
چقدر به آرامش ذهن و فکر احتیاج دارم... این مدت خیلی فشار روم بوده... ایشاالله که هر چی زودتر استخدام بشم و فکرم راحت بشه...
خیلی اتفاقا افتاده که بخوام واست تعریف کنم اما اصلا حس نوشتن نیست... دفعه ی دیگه جبران می کنم
مواظب خودت باش
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
سلام... یه مدتی میخوام از دنیای مجازی دور باشم... برم توی تنهایی خودم و خود گم شده م رو پیداش کنم... من حتما یه مشکلی دارم و یه جای کارم می لنگه که تا از چیزی ناراحت می شم و چیزی بر خلاف میلم اتفاق می افته این حالت بهم دست میده!... باید مشکل رو پیداش بکنم
...
این که نمی شه تا یه چیزی پیش میاد که برخلاف میل منه اینجوری بشم! من درستش می کنم
.. این پست قهوه ای بود نه مشکی یعنی من امید دارم که دوباره رنگیش بکنم...
من چه قدر به رنگا ارادت دارم
... مامان اینا چند وقته دارن دنبال خونه می گردن..آخه من نمی دونم خونه می خوان چیکار
یه ماشین بگیرن بدن به این دختر گلشون
کلی خوشحالش کنن![]()
دیروز منم باهاشون رفتم...یه ساختمون ۵ طبقه بود...طبقه پنجم...تقربیا آخرای کوهسار...جاش خیلی خوب نبود اما از پنجره اتاقش که نگاه می کردی فقط کوه می دیدی با آسمون
...پنجره ش خوراک من بود
خیلی خوشگل بود... می خواستم بگم مامان این رو خریدیم خودمونم بیایم اینجا
...که در کل با خریدش موافقت نشد![]()
من اگه وقتی ازدواج کنم توی شرایط ازدواجم می نویسم پنجره های خونمون باید رو به آسمون و کوه باشه
و جلوش هیچ ساختمونی نباشه![]()
همه می گن حق طلاق و حذانت( همون نگه داری بچه بعد طلاق
دیکته ش رو یادم نمیاد
) باید باهاشون باشه...شرط من رو ببین توروخدا
تکه به خدا![]()
اوه راستی فردا میدترم دارم...کلاس زبان
... حس و حال خوندن نیست
واسه فردا باید یه نامه می نوشتیم برای یه دوست اینرنتی که خارجه ایرانه..منم به بردپیت نامه نوشتم
دعوتش کردم بیاد ایران
به نظرت یعنی قبول می کنه بیاد اینجا![]()
دیروز و پریروز می خواستم یه جوری سرم رو گرم کنم گفتم برم چت روم ببینم چقدر عوض شده..چشت روز بد نبینه
...افتضاح بود...اگه یه ساعت اونجا می موندی و شرافتت رو حفظ می کردی شاهکار کرده بودی![]()
اما جدای از شوخی واقعا ناراحت شدم
...آخرین باری که رفتم رووم ۴ یا ۵ سال پیش بود... اون موقع ها خیلی بهتر بود...اما الان واقعا تاسف آوره![]()
خودفروشی اینرنتی به خاطر شارژ ایرانسل!!!!!...آخه یعنی چـــــــــــــی!!! اون زمانا هر کسی وب کم نداشت... اما الان همه دارن و نمی دونن ازش چه جوری باید استفاده کرد!!!! واقعا خجالت آوره....
آخی یادش بخیر...اولین چتی که کردم اول دبیرستان بودم...اون موقع هنوز یاهو مسنجر شناخته شده نبود... چند ماه بعدش تازه یاهو مسنجر اومد توی کار
یادمه یه سایتی بود ایران نویگیت...اونجا چندتا رووم با نمک داشت... جو چت اون موقع ها با چیزی که الان هست از زمین تا آسمون فرق داشت
...
کلا جامعه ...آدما همشون با اون زمان کلی فرق کردن... شاید منم فرق کرده باشم...
خلاصه که می خوام اینرنت رو خیلی محدودش کنم... اما قول میدم تنهات نذارم
..خودمم بدون تو دووم نمیارم...آخه اونوقت واسه کی حرف بزنم و آروم شم؟
...فقط کاشکی توهم می تونستی حرف بزنی...وقتی سرت رو خیلی خیلی درد میارم بگـی نگــــــــار بسه دیگه![]()
خوووب دیگه برم یه کمی واسه فردا بخونم...تا دفعه ی دیگه بای![]()
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388
امشب بابک و ساناز با یه جعبه کیک اومدن خونه....اگه گفتی شیرینی واسه چی بود؟
...حدس بزن... مـــــــــــن دارم عمــــــــــــــــــــه می شم
...
ای جانم یه نی نی کوچولو قراره پاش رو بذاره تو خونواده مون
.. سر ارشیا اینقدر ذوق زده نشدم... آخه خیلی بچه بودم...نمی فهمیدم عمه شدن یعنی چی
...وای بابک می شه بابا...ساناز مامان...منم عمه
...
خیلی خوشحال شدم...ایشاالله که یه بچه ی سالم و خوشگل و خوش بخت و اقبال رو خدا بهشون بده
... ساناز الان تقریبا یه ماهشه...بچه شون مثل عمه ش شهریوری میشه
...
خیلی حرف توی دلم دارم اما نمی تونم به زبون بیارمشون... زبونم نمی چرخه که تعریف کنم...
دلم می خواد قصه بگم... قصه ی یه دخترک... که تنهای تنها نشسته بود... با خودش گذشته ش رو مرور می کرد...
یکی بود یکی نبود
یه دختری از جنس نور
از جنس لطافت اقاقیا
توی دنیا زندونی بود
زندونیه زندان تن
دلش می خواست پر بکشه
بره اون دور دورا
توی اوج آسمونا
پیش خدا
خسته بودش از تنهایی
از بودن تو این زمین
میون آدمایی
که هیچ وقت و هیچ زمان
پر نکردن تنهایی ش رو
نفهمیدن دردش چیه
این غم ته نگاش
از برای چی و واسه ی چیه
دختر قصه ی ما
تنها بودش
اما بدون هیچ توقعی
از کسی یا نفری
تنهایی آزارش میداد
اما از ترس له شدن
له شدنه احساساتش
تنهایی رو ترجیح میداد...
خیلی شبا
می رفت کنار پنجره
رو به ستاره ها فرشته ها
نگاش به آسمون
حتی گاهی گریه می کرد...
تو خلوت و سکوت شب
شده بود اون سکوت شکن
دلش زود می گرفت
احساسات لطیف اون
طاقت خوردن ضربه ی تیشه نداشت
آره اون خوب می دونه
همین ضربه ها اونو قشنگش می کنه
مثل یه الماس می کنه
اما خوب سخت بودش واسش...
تحمل اون همه درد...
یکی از همین شبا
شاید دیشب
پریشبا
رفتش بازم توی خیالش
اون پیش خدا
گفتش که ای خدا
خسته شدم از آدما
من لیاقت این دل رو ندارم
می خوام که پسش بدم
پسش که نه
می خوام که امانتت رو امانت بت بدم
تا یه روزی
وقتی که دیدی لایقم
پسم بدی...
وقتی که دیدی می تونم احساسش رو
گرمی و محبت و عشق و علاقه ش رو
درست خرجش بکنم...
وقتی که دخترک برمی گشتش به عقب
خیلی غصه می خورد
خیلی ناراحت می شد
به آمایی که اومدن تو زندگیش
به نحوه ی رفتنشون...
اما تجربه هاش
یکمی آرومش می کرد
خلاصه که این دختر قصه ی ما تصمیم گرفت...تصمیم گرفت خودش هیچ هیجانی رو بوجود نیاره... تصمیم گرفت همین جوری بدون فکر به هم نفس زندگیش رو ادامه بده... چون از خدا خواسته بود و مطمئن بود خدا خواسته ش رو بی جواب نمیذاره... وقتی که وقتش برسه خدا اون آدم رو سر راهش قرار می ده... پس خودش دیگه هیچ اقدامی نمی کنه... زندگیش رو خیلی عادی و بدون فکر به این جای خالی ادامه میده...تا وقت پر شدن این جای خالی برسه...
راســـتی چند شب پیش یه خواب خیلی بد دیدم... تعبیرش این بود...ببخش تا بخشیده بشی... راستش رو بخوای ... واسم خیلی سخت بود بخشیدن... کلی با خودم کلنجار رفتم... آخرم دیدم نبخشیدن خودم رو آزار میده فقط... منم هم خودم رو راحت کردم..هم بخشیدم تا خدا منم ببخشه... شاید منم اگه توی شرایط اون بودم همین برخورد رو داشتم شایدم بدتر...
حس و حال نوشتن نیست... تا دفعه ی دیگه بای

