تبليغاتX
دفترچه خاطرات

دفترچه خاطرات

سلام دوست قدیمی خودم...چقدر دلم برای تو و حرف زدن باهات تنگ شده... روزگار سختی شده... نمی دونم چی شد یهو اینقدر اوضاع به هم تنید...کجای راه رو اشتباه رفتم(البته میدونم)بخاطر تهمتی که زدم این تهمت رو بهم زدن...البته از اینکه متوجه اشتباهی که کردم شدم خوشحالم اما خیلی سخته تحمل درد تهمت...می دونم اصلا متوجه حرفام نمی شی پس بزار از اول قصه واست تعریف کنم...شاید تو هم به یه نتیجه ای رسیدی...

جونم برات بگه کـــــــــــــــــــــه...توی مهر ماه همین سال ۹۰ آقای توسلی اومد و بهم گفت بیا تو این شرکتی که من هستم... منم توی این شرکت تعاونی مصرف خیلی خیلی اذیت می شدم(فکر کنم قبلا واست تغریف کردم که کاکائی خیلی اذیتم می کرد حتی می خواست بیرونم کنه!بدون هیچ دلیل منطقی خیلی توهین و تحقیر می کرد)...خلاصه قبول کردم... اومدم اینجا.اینجا خیلی بد نیست اما اون تصوری که من از محیط دارم رو ارضاء نمی کنه...می دونم می گی شاید تصورت اشتباس....اما نیست... اینجام خیلی به دوومش اعتباز نیس... اما خودم رو سپردم دست خدا... بهش فکر نمی کنم...درسته که واسم خیلی مهمه اما من که از آینده خبر ندارم...شاید اصلا هیچ وفت اتفاق نیافته...پس واسه چی اینقدر با فکر کردن بهش خودم رو پیر و افسرده کنم؟!...مگه نــــه؟

آهان داشتم عرض می نمودم... من قبول کردم اما از اونجا که نمی دونستم اونجا محیطش چطوریه یه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم و به دروغ بهونه آوردم حال مامان بده(این اولین اشتباه م بود من نباید تحت هیچ شرایطی دروغ می گفتم)...فدائی هم خیلی بزرگش کرد و گفت مامان توی کما رفته و قلبش رو عمل کرده و ... فدائی خیلی بهم لطف داره و نمی خواد که از اونجا برم...گفت کارهارو ببر خونه پروژه ای انجام بده... اما این هیئت مدیره جدید موافقت نکردن و گفتن که یا تمام وقت بیاد یا دیگه نیاد... قرار شد ۱۰ دی بهشون خبر بدم... امروز رفتم کارارو دادم... فدائی گفت اونا میخوان بگن استعفات رو بنویسی اینجوری دیگه بهت عیدی و سنوات تعلق نمی گیره... واسه همین باهاشون روبرو نشو...منم کارارو دادم و اومدم خونه... اماا چیزی که شنیدم بدجور آتیشم داد...نامردا گفتن هیئت مدیره قبلی دزدی کرده من و فدائی و توسلی هم دزدی کردیم واسه همین مارو انداختن بیرون و همه جام پر کردن!!!!.... این حرف رو شنیدم اینقدر آتیش گرفتم که نگــــــــــــــــو.... موقع برگشت تو پارک یه عالمه گریه کردم تا آروم بشم...اما بعدش یادم افتاد منم به هیئت مدیره قبلی تهمت زده بودم و اینم کارمای عملمه که بهم برگشته... پس باید تحمل کنم... بهم می گی دیوونه م اما به خاطر اینکه متوجه اشتباهم شدم شیرینی خریدم اومدم خونه... جات خالـــــــــــــــــــــی خیلی خوشمزه ش

اما چیزی که خیلی واسه م سواله اینه که چرا همیشه اوضاع کاریه من این قدر نابه سامانه و همیشه استرس از دست دادنشو دارم... همیشه یه جای کار می لنگه... شاید اینا برمی گرده به زندگی های گذشته م... به تناسخ اعتقاد داری؟....من دیگه اعتقاد پیدا کردم... خیلی از سوالات رو جواب میده و آدم رو به زندگی امیدوار می کنه و به زندگی معنا میده...

همش که از کـــــــــــــــار حرف زدم و نالیدم...بذار یه کمم از خودم و عشقم بگم برات...اگه گفتی عشقم کیه؟....کــــــــــــــی؟...نمی دونی؟... آرتــــــــــــــــــامه... برادر زاده م رو میگم....خیلی خیلی دوسش دارم...عین خودم دوس داشتنیه...هـــــــــــان چیه؟ یعنی نمی تونم یکم از خودم تعریف کنم؟!...کنتر که نمی ندازه بذار تعریف کنم

راســــــــــــــتی....هنگامه داره مزدوج میشه...چند وقت دیگه بلـــه برونشه... ایشالله که خوشبخت بشه... پسره همه چیش عالیه...‌‌‌بی ام و داره باباش تاجره پارچه س... با تمام وجودش هنگامه رو دوس داره...

یه جا خوندم هرجا دیدی داره حسودیت می شه بگو " هم اکنون خداوند نه تنها آنچه را که برای دیگران کرده بلکه بیش از آن را نیز برای من می کند" همون جمله که گفتم ایضاٌ

فردا می خوایم بریم خونه نازی بچه ش بدنیا اومده... یه پسره کوچول موچولو...نازی خیلی زود درگیر زندگی شد...متولده ۶۴ هس الان بچه دارم شده...البته از یه نظر خوبه...امیدوارم اونم خوشبخت باشه

چند وقته رابطه م با ایمان صمیمی شده(ایمان رو که یادته همون که تو دانشگاه با فرشته کلی باعث شدن ناراحت بشم...فحشم نده... آره می دونم آدم از یه سوراخ ۲ بار گزیده نمی شه...اما واقعا ایمان عوض شده... معنوی شده افکارش... حتی خیلی چیزا رو بهم یاد میده... درسته چند روزه همش دعوامون میشه...همش هم تقصیر خودمه... به خاطر این فکر مشغولی های کاریم آستانه صبر و تحمل و بی خیال بودنم اومده پایین الکی بهش گیر می دم... من خیلی باید خودم رو اصلاح کنم...

اول از همه هیچ وقت قضاوت نکنم و به کسی تهمت نزنم و بعدش یاد بگیرم قوی باشم... موضوعات مختلف رو با هم قاطی نکنم... هر کدوم سرجای خودشون... و دیگه اینکه هیچ وقت تحت هیچ شرایطی دروغ نگم...

امیدوارم بتونم به این چیزا عمل کنم و یه نگار اصلاح شده بوجود بیارم

نگاری که اشکالات رفتاریش رو بر طرف کرده...

چند روزیه دارم کتاب تنها عشق حقیقت دارد برایان ال وایس رو می خونم واقعا کتاب قشنگیه آدم رو جذب می کنه...بهت پیشنهاد میدم حتما بخونیش در مورد تناسخه...البته قبلش حتما کتاب استادان بسیار زندگی های بسیارش رو بخون که بهتر بتونی درک کنی

وای که چقدر حرف زدمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم تازه کلی حرف دارم هنوز

دفعه ی بعدی همشون رو واست تعریف می کنم...قول میدم...فعلا مواظب خوت باش...خدا نگهدارت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 13:30  توسط نگار...  | 

سلام سلام... واااااااااااااااای اگه بدونی چــــــــــــــــی شده ه ه ه ه ه .... یادته قریبا ۳ سال پیش تو تیراژه کیفم رو دزدیدن؟...گوشیمم توش بود...

خط ایرانسلم توش بود... منم گفتم می خوام چی کار خطم رو... اصلا به ذهنم نرسید که برم بسوزونمش... امروز همسایه طبقه بالایی مون بهم زنگ زد گفت... یکی به اسم من داره واسش مزاحمت ایجاد می کنه... اس ام اس میده... منم اصلا یادم نبود این خط رو هم داشتم که دزدیدن... گفتم نه من اصلا همچین خطی ندارم... بعـــــــــــــــــــــــد یهو یادم اومد اوم خطم رو که دزدیدن شماره ش رو ندارم... زنگ زدم هنگامه ازش گرفتم... دیدم بــــــــــــله همون خطمه که واسه همسایه مون مزاحمت ایجاد می کنه... هنگامه گفت قبلا یه بار اشتباهی به این خط زنگ زده... پسره خیلی آدم مزخرف و بیخودیه...هی بهش اس ام اس های ناجور داده... وااااای اگه بدونی چه حالی دارمممممممممممممم.... حالا اون حرفا و اس ام اس ها رو داره به همسایه مون می زنه!!!!!!!!!.... زنگ زدم ایرانسل که بسوزونمش... گفت خط به اسم شما نیست ما نمی تونیم بسوزونیم...اصلا یادم نمیاد خطم به اسم کی بوده.... حالا اگه واسه همه شماره هام مزاحمت ایجاد کنه چی کار کنـــــــــــــــم... وای خدا ... چقدر جلوی همسایه موم زشت شد...

واااااای اگه گوشیم و شماره هام دست یه همچین آدم بی خودی بوده... عکسام و فیلمام پخش نشده باشــــــــــــــــــــــه!!!!...

خیلی اتفاق بدیـــــــــــــــــــــــه... امیدوارم واسه هیچکس پیش نیاد...

اینم عیدی ما بود تو این روز عید مبعث...من از خدا چی خواستم و چی بهم داد

راستی اوضاع سر کارم گوش شیطون کر خیلی بهتر شده... درسته خیلی توسل بهش برخورده و فکر می کنه من آدم نمک نشناس و بی ادبیم و برخوردش باهام بد شده... اما مهم نیست... این اوضاع خیلی بهتر از اوضاع قبله...

چند روزیه دارم دعای امین الله رو می خونم واسه مرجان...امیدوارم دعام واسش مستحاب بشه...شما هم دعا کنین...

حالا شب میام جریانات این هفته رو واست تعریف می کنم...الان برم یکمی پبانوم رو تمرین کنم...

تا شـــــــــــــــــــب

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 20:9  توسط نگار...  | 

و دگر بارِ باز من دلگیرم...

دلگیر ز این دوران

دلگیر ر این نا مردمان

چرا باید تو دلا این همه تیرگی باشه

این همه حسادت و خودخواهی باشه

آره خدا خسته شدم

می خوای بدونی؟ دیگه بریده م

کم آوردم

آره...من کم آورد

دبگه طاقت ندارم

می خوام بزنم همه چی رو خرابش بکنم

بسه دیگه از بس فکر و خیال کردم...از بس امید داشتم و امیدم نا امید شده... از بس دل بستم و نتیجه نگرفتم.. عین این آدمای افسرده شدم

تا تنهایی رو پیدا می کنم میزنم زیر گریه... به این امید که گریه آرومم کنه

خداجون هیشکی نمی دونه حال و روزم چیه...

امروز سر کار هر کی من رو میدید بهم می گفت نگار چته؟ چند وقته خیلی بهم ریختی...

دیگه اوضاع درونیم داره بیرون می ریزه... تا الان سعی کردم همه چی رو تو خودم بریزم به هیچکسی نگم چی داره آزارم میده...فقط به توگفتم و تو انگار نشنیدی حرفام رو...شاید تو هم دیگه به من اهمیتی نمیدی...شاید تو هم من رو فراموش کردی...

اما مثه اینکه ظرفیت درونیم دیگه طاقتش طاق شده...بیشتر از این دیگه نمی تونه تحمل کنه و تو خودش نگه داره...دیگه کم کم رنگ رخساره داره از سر درو نم خبر میده...

حالم از رفتار خودم بهم می خوره... عین این آدمای بیشعور وقتی که اس ام اس میزنه جواب نمیدم...لطف میکنه و من عین آدمای نمک نشناس نه تشکر می کنم نه محل میدم... حرف میزنه و من عین آدمای بی فهم و درک گاهی یه نگاه میندازم و باز بی محل به کارم ادامه میدم...

رفتاراش باهام به خاطر رفتار زشتم بد شده... مافوقمه... خیلی راحت میتونه اذیتم کنه... اما مهم نیس...بذار بفهمه که من مثل اون آدمایی که اون فکر میکنه نیستم... بذار بدونه من اگه ببینم کسی بهم از یه دید دیگه نگاه میکنه بدترین رفتار رو میتونم داشته باشم... بذار فکر کنه من آدم بی فهم و درک و نمک نشناسیم... بذار رفتارش باهام بد بشه و اذیتم کنه... اما من همینجوری رفتار میکنم

می خوام واسه امتحان بورس بخونم و از این محیط لعنتی که فقط باعث بهم زدن آرامش من و عذاب روحیمه بیام بیرون... من به کار احتیاج دارم...حداقل تا ۳ سال دیگه که اون قسطای....تموم بشن

امیدوارم آرامش تو چند قدممیم باشه...امیدوارم یه روز صبح چشم باز کنم و ببینم توی اون زندگی آروم و بی دغدغه ای رو که آرزوش رو دارم دارم زندگی می کنم...یه خونه یه عشق و من خانم خونه... دوس دارم فقط و فقط واسه یه نفر باشم و واسه اون و شادی اون زندگش کنم و اون هم همینطور

اون صبحا بره سر کار و من به خودم و به خونه مون برسم ... اون عصرا واسه برگشتن به خونه و آرامشی که من بهش میدم لحظه شماری کنه و من واسه بر گشتن اون به خونه و آغوشش... لذت می برم از اینکه وجودم متعلق به یه نفر باشه و زندگیمون یه زندگی باشه...شادی و مشکلاتتمون همه چیمون باهم باشه... دوس دارم به زنگیش أرامش بدم و باعث رشد و شاد بودنش باشم...

اینه اون زندگی که بهش علاقه دارم... می دونم... الان دیگه هیشکی واسه این چیزا اهمیت قائل نمیشه... اما من از خونه داری و همسر داری لذت میبرم...

الان همه می گن هم زن باید کار کنه هم مرد... اما وقتی یه زن میره سرکار شادابی و نشاطش رو از دست میده...اون شادابی که باید باهاش خونه ش رو گرم و دوست داشتنی کنه و شوهرش رو آروم... درسته پول میاد تو خونه اما خیلی چیزای دیگه از خونه میرن... من زندگی های قدیم رو خیلی دوس دارم...چون اون موقع خونه ها گرم بودن... زندگی های الان بی روحن... زن و مرد دوتاشون باهم بیرون خونه سرکارن...عصر هم خسته و کوفته میان خونه... هر دو تاشون انرژی شون رو از دست دادن... حوصله شون کم میشه...

خیلی بده که من توی این دنیای امروزی به اون زندگی از نوع قدیمیش علاقه دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 21:10  توسط نگار...  | 

سلام... سلام

اولش که اینجارو وساختم اون قدیم قدیمااااا....با خودم گفتم که من اینجا از غم و مشکلات و ناراحتی هام نمی نویسم... اما واقعا بعضی وقتا احتیاج دارم به حرف زدن...احتیاج دارم که بگم تا آروم بشم

خداجونم... من می ترسم... نمی دونم کجای کارم و رفتارام مشکل داشته... من هیچ وقت این مشکلات برام پیش نیومده بود که بدونم چطور باید رفتار کنم... رضا میگه همه چی دست خودته... ولی خداجون تو که می دونی من چقدر بد برخورد کردم... اما از تو ترسیدم... از اینکه اون رو خیلی بیش از حد ناراحت کنم... اما اگه همین جوری بخواد پیش بره نمی شه

می دونم کاراش از روی محبت و احترامه...چیز بیشتری نیست... یعنی امیدوارم که نباشه... اما دارم خیلی اذیت می شم...

شاید مشکل من اینه که با همه مهربونم... اما تو جامعه ما باید خیلی جدی بود سره کار... کاملا سرد برخورد کرد

من باید یاد بگیرم که بعضی موقع ها لازمه که آدم خیلی سرد باشه... اما من همش فکر می کنم این کارم یعنی توهین...وقتی هم که اون روز اونقدر بد باهاش حرف زدم... همش از خودم بدم میومد که چرا من باید اونجوری و با اون لحن باهاش صحبت می کردم

از طرفی دلم هم براش میسوزه... من خیلی چیزا از زندگیش می دونم که همونا باعث  میشه نتونم تند باهاش برخورد کنم... با خودم می گم خدایا اگه یه روزی من شرایط اون رو داشتم ( که خدا نکنه خدا نکنه) برخوردم و رفتارام چجوری می بود؟... شاید دیگران از رفتارام برداشت بدی می کردن درصورتی که اصلا قصد و منظور من اون نبوده... واقعا نمی دونم رفتار صحیحی که باید داشته باشم کدومه... خدایا چرا هرکسی که یه مدت باهام زیاد در تماس باشه بهم علاقه مند میشه... خدایا کمکم کن نوع این نوع علاقه هارو تشخیص بدم...کمکم کن بتونم تشخیص بدم که از روی ارادته یا نه..قصد دیگه ای پشتش پنهانه... در مورد جنس موافق خودم راحت تر می تونم درکش کنم و قبولش کنم...اما در مورد جنس مخالف نه!

خدایا میدونم این یه لطفه که تو در حق من کردی... به خاطر این موضوع هم شکرت می کنم... اما کمکم کن که بتونم تشخیص بدم و رفتار درست رو انجام بدم...

خدایا واقعا به یکی احتیاج دارم که آرومم کنه... اما هیچ کسی بهتر از تو سراغ ندارم... از خودت می خوام...آره از خود خودت... راه درست رو بهم نشون بدیو کمکم کنی رفتار درست رو داشته باشم

شاید به خاطر اون همه مشکل و اون همه کمبود... به کمک احتیاج داره... من همش احساس می کنم همینه... قلبش پاکه

اما از طرفی هم می ترسم... می ترسم اینجوری نباشه خودش می گه از دست من ناراحت نشین...من اگه دوست دارم برای شما کاری کنم به خاطر ذات خوتونه که بهتون ارادت رادم خواهش می کنم که درمورد من بد برداشت نکنین... این حرف رو من از خیلی ها در مورد خودم شنیدم... چه زن و چه مرد... اما از جانب یه مرد واسم قابل درک نیست... وقتی خیلی بی محل می کنم...یهو به خودم میام می گم نگار تو از خودت خجالت نمی کشی؟ اگه واقعا همونی که گفته باشه چی؟ چطور می خوای جلوی خدا جواب پس بدی که چرا با بنده ش این رفتار رو داشتی؟...

من از ناراحت کردن و دل شکستن می ترسم... چون اعتقاد دارم هر عملی اگه عادلانه نباشه به عکس العملی داره که به خودت بر می گرده و عین همون اتفاق واسه خودت تکرار میشه...

واسه همین خدایا از خودت می خوام که کمکم کنی کار درست رو انجام بدم... قصد و نیت آدما رو از کاری که انجام میدن به دلم بندازی

خدایا...الان خیلی آروم ترم خیلی... باهات که حرف می زنم آروم می شم... مرسی که به حرفام گوش میدی...تو تنها کسی هستی که همیشه واسم وقت میذاری... خوشحالم که تو رو دارم... تو به حرفام گوش میدی و من رو خوب می شناسی و هیچ وقت در موردم بد قضاوت نمی کنی...

چیزی که الان به دلم افتاد اینه که درسته که اون آدم بدی نیست اما من باید ازش فاصله بگیرم... به درد و دلاش گوش کنم اما با فاصله زیاد...

من باید براش به عنوان یه استاد و کسی که کار رو یاد من داده احترام قائل باشم و احترام بذارم... اما مرز زندگی شخصی یه آدم ورای این موضوعه

خدایا کمکم کن... کمکم کن خیلی تند نرم و در عین حال بتونم رفتار صحیح رو داشته باشم...

نمی دونم چرا اصلا امشب خواب به چشمم نمیاد... تنبلیمم میاد که برم مسواک بزنم... خودمونیماااااااا...من خیلی تنبل شدم...فردا باید که برم بدن سازی اما تنلیم میاد...باید برم مسواک برنم اما تنبلیم میاد...واقعا خجالت دارهههههههههه...یعنی من پس فردا میخوام یه خونه زندگی رو سر و سامون بدم؟... طفلی اونی که گول بخوره بشه شوهر من... اولش نباید رو کنم که چقدر تنبلم وگرنه رو دست مامانم می مونم

دیروز تولد مرجان بود...جات خالی رفته بودیم کاخ نیاوران... مرجان دقیقه ۹۰ به فکر افتاد که تولد بگیره!!!!... روز قبلش گفت فردا بریم کاخ کافی شاپ امیرچاکلت...منم که کادو نداشتم... کل میلاد رو زیر و رو کردم...هیچ چیزی پیدا نکردم...آخر سر گفتم یه سر بزنم گیشا..حالا کفشمم پام رو زده بود نمی تونستم راه برم...هر قدمی که بر می داشتم یه فحش به مرجان بیچاره میدادم که دقیقه ۹۰ تصمیم گرفته...خلاصه یه کیف پول لویس ویتن خریدم... از ساعت ۵ که از خونه اومده بودم بیرون تازه ساعت ۸ کادو پیدا کرده بودم... تو گیشا رفتم تو یه مغاره لوازم آرایشی فروشی...فکر کن من منتظر واستاده بودم تا از پسره(آقای مغازه دار) بپرسم فلان چیز رو داری؟... دوست دختره پسرم تو مغازه بودن داشتن گوشی دوست پسر گرامی رو زیرو می کردن ببینن چه خبره توش...پسره هم مثل اینکه یه خبرایی بود تو گوشیش گرخیده بود...اصلا نمی فهمید چی داره به من می گه همه ی حواسش به دوست دخترش بود که الان به اون شماره که نباید برسه می رسه یا نه.... منم دیدم نخیــــــر آقا رنگ به رخسار ندارن و رنگش عین گچ شده از مغازه اومدم بیرون تا دوست دخترش به حسایش برسه...  من چرا هیچ وقت گوشی دوست پسرامو زیر و رو نکردم... هیچ وقت حتی به ذهنمم نرسید که این کارو بکنم الان احساس می کنم یه عقده در من ایجاد شده برم یه دوست پسر پیدا کنم گوشیش رو زیرو رو کنم

ساعت یک داره میشه... من چرا نمی خوام بخوابم آخـــــــــــــه...یکی بیاد منو به زور ببره تو تخت...

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چقدر احساس راحتی و آرامش دارم که حررف زدم... کاش یکی رو داشتم که واسش مهم باشم و واسه من و حرفام وقت بذاره...رضا هست و لطف میکنه و به حرفام گوش میده اما جدیدا فاصله گرفتناش رو می بینم...دلیل این کارش رو نمی دونم اما من حق ندارم که ناراحت بشم... نباید انتظاری داشته باشم که بعد باعث ناراحتیم بشه...حتما اون اینجوری راحته و من نباید وقتش رو ازش بگیرم و بخاطر رفتار و برخوردش ناراحت بشم...اون به اندازه کافی درر حق من لطف داشته...اما کاش کسی رو داشتم که وقتی باهاش حرف می زنم از حس اینکه واسش مهمم احساس آرامش کنم... آره خداجون من تورو دارم... چه کسی بهتر از تو... تو من رو آفریدی پس حتما واست مهمم مگه نـــه؟

اگه هیشکی رو توی این کره خاکی نداشته باشم که احساس کنم واسش مهمم واسه تو هستم...تو من رو دوسم داری همونطور که من دارمممم خیلی بیشتر از اونی که من دلم واست تنگ میشه تو دلت واسم تنگ می شه و همیشه دوست داری و منتظری که من باهات حرف بزنم و درد و دل  کنم... خدایا دوست دارم...به خاطر اینکه هستی به خاطر اینکه من رو آفریدی و کمکم می کنی  و همیشه دستم رو می گیری و من رو توی راه درست قرار میدی...هرچقدرم که بد باشم بازم دوسم داری و دستم رو میگیری...

خدایا دوســــــــــــــــت دارم...دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 1:14  توسط نگار...  |